تبلیغات
(◕︵◕)كلبه تنهایی(◕︵◕) - انتظار یک لحظه شیرین

(◕︵◕)كلبه تنهایی(◕︵◕)

انتظار یک لحظه شیرین

انتظار یک لحظه شیرین


نیاز من آن گرمای آغوش مهربانت هست ، نیاز من آن شیرینی

 بوسه های پر محبتت است....

آرزوی من گرفتن دستان گرمت هست و کار من در این لحظات

انتظار دیدن آن چهره ماهت است....

بی قرارم عزیزم ، بی قرار دیداری دوباره با تو ، و بی قرار آنم که دوباره با هم

 در شهر عشق در کنار هم قدم بزنیم و بار دیگر خاطرات شیرینی را بر جا بگذاریم ....

کاش بودی و بار دیگر آن خاطرات شیرین با هم بودنمان را تکرار میکردیم.....

آنگاه که من بار دیگر تو را از نزدیک ببینم ، بی نیاز بی نیازم و اگر باردیگر تو را از 

تمام وجودم حس کنم دیگر آرزویی دردلم برجا نخواهد ماند.....

وقتی به عاشقانی که دست در دستان هم گذاشته اند و در آغوش هم میباشند

 نگاه می اندازم حسرت در کنار تو بودن در دلم می ماند و آنگاه آرزو میکنم که ای

کاش در کنارم بودی تا با افتخار در کنار تو قدم بزنم و به آنها بگویم که آری من

نیز عاشقم و به داشتن چنین عشقی افتخار میکنم......

نیاز من نگاه به آن چشمهای زیبایت است ، نیاز من آن خنده های عاشقانه ات است....

بی قرارم ای عزیز راه دورم ، و در انتظار به سر رسیدن فصل زمستان و بهارم....

میشمارم تک تک ثانیه ها را ، پشت سر میگذارم زمستان و بهار را ، در برابر باد

سرد فاصله می ایستم تا لحظه به تو رسیدن و در آغوش تو آرام گرفتن ، فرا رسد!

نمی دانی که بدجور دلتنگ تو هستم ای نازنینم و نمیدانی که چقدر دلم برای

 صدای قدمهایت ، راه رفتن در کنارت ، بوسه بر لبانت ، دست گذاشتن در

دستانت و نگاه به چشمانت تنگ شده است.....

و باز باید این انتظار تلخ را پشت سر بگذارم تا لحظه ای که ماه ها در انتظار

آن بودم فرا رسد! آری لحظه ای که من عشقم را با تمام وجود احساس خواهم کرد.....


دنیا را بد ساخته اند... كسی را كه دوست داری،تو را دوست نمی دارد كسی كه تو را دوست دارد،تو دوستش نمی داری... اما كسی كه تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد... به رسم و آیین هر گز به هم نمی رسند.. و این رنج است...


ای بی وفا این رسمش نبود

زمستان سرد را با تو همانند بهار به سر کردم ٬ در آتش عشق تو

سوختم و با درد دوری تو ساختم...

با شادی تو شاد بودم ....

لبخند تو آرزوی من و گریه تو عزای من بود....

چه شبهایی بود که چشمان خیسم را به خاطرت سرزنش کردم.....!

آن لحظه که تو در زیر باران به یاد من قدم میزدی در این سو من لحظه غروب خورشید

به یادت اشک میریختم...

گفتم حرف دلت را بگو به من ؟

گفتی حرف دلم را بارها برایت تکرار کرده ام!

گفتم دلم میخواهد باز برایم تکرار کنی!

چیزی نگفتی و سکوت تلخی کردی!

آری از سکوتت فهمیدم حرف دلت را!

حرف دلت این بود که فراموشت کنم........این بود که دیگر مرا دوست نمیداری....!

سکوتی که میگفت این دوری و این فاصله قلب مرا از توسرد کرده است و

دیگر هیچ عشقی نسبت به تو ندارم...!

خسته شده ام ٬ مرا رها کن و بگذار خودم باشم....

سکوت آخرت ٬ یک سکوت تلخ و پر از غم بود ....

سکوت آخرت تنها یک بغض غریب در گلویم نشاند ٬ بغضی که هیچگاه تبدیل به اشک نشد!

چشمانم میدانستند که دیگر اشک ریختن بی فایده است ......

چشمانم دیگر آن اشکها را لایق آن قلب بی وفایت نمیدانستند!


ای بی وفا چقدر دلم برای تو تنگ میشد و به خاطر دوری از تو اشک میریختم!

ای بی وفا چه شبهایی بود که با چشمانی خیس به خواب میرفتم!

ای بی وفا این رسمش نبود ٬ چقدر لحظه شماری میکردم که لحظه دیدار با تو

فرا رسد تا بتوانم دوباره دستان گرمت را در دست بگیرم!

ای بی وفا چقدر دستانم را به سوی خدای خویش بردم و تو را دعا میکردم ....

التماس میکردم ٬ با گریه و زاری التماسش میکردم تا تو را به من برساند!

این رسمش نبود ای بی وفا٬ که من با تمام غم و غصه های لحظه های عاشقی مان ساختم

اما تو به راحتی از من گذشتی...............!



                                                     
                    ای بی وفا این رسم عاشقی نبود!


خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم… بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد… خسته شدم بس که تنها دویدم… اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن… می خواهم با تو گریه کنم … خسته شدم بس که… تنها گریه کردم… می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم… خسته شدم بس که تنها ایستادم باید فراموشت کنم / چندیست تمرین می کنم / من می توانم ! می شود ! / آرام تلقین می کنم / ، نه ،نمیتونممممم /چه طور میتوان فراموشت كرد؟؟؟

                                           

گاهی دلم می خواهد بروم....

یك گوشه بنشینم...                         

پشتم را بكنم به دنیا...                    

پاهایم را بغل كنم و بلند بلند بگویم...

                            من دیگه بازی نمی كنم!!!             



[ چهارشنبه 11 مرداد 1391 ] [ 09:51 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]