تبلیغات
(◕︵◕)كلبه تنهایی(◕︵◕) - تو نگو ... اما من میگویم که دوستت دارم

(◕︵◕)كلبه تنهایی(◕︵◕)

تو نگو ... اما من میگویم که دوستت دارم

تو نگو ... اما من میگویم که دوستت دارم 


عشقمان با کلمه دوستت دارم آغاز شد اما نمیدانم چرا تو همان دوستت دارم

گفتنهایت را نیز فراموش کرده ای و دیگر بر زبان نمی آوری . عزیزم نمیدانی

زمانیکه این کلمه مقدس را بر زبان می آوردی در قلبم چه غوغایی به پا میشد.

تپش قلبم بیش از همیشه تندتر میشد.

آن زمان بیشتر از هر لحظه ای احساس میکردم که یک عاشقم و احساس میکردم

که یک نفر در این دنیای بزرگ عاشق و دلسوخته من است...

مدتی است که دیگر این کلمه را به من نمیگویی یا اگر نیز بر زیان می آوری

از ته دلت نیست و تنها برای دلخوشی این دل شکسته من است...

عزیزم بار دگر این کلمه مقدس را از ته دلت به من بگو تا دوباره احساس کنم

دنیا مال من است ، و احساس کنم که یک عاشقم...

بگو که دیگر طاقت این را ندارم که احساس تنهایی کنم ....

تو یک کلام از ته قلبت به من بگو دوستت دارم ، من یک دنیا از ته دلم هزاران

بار به تو ثابت میکنم که دوستت دارم...

تو بگو دوستم میداری ، من جانم را فدایت میکنم ، این جان من بی ارزش است

دنیا را به نامت میکنم....

عشقمان با کلمه دوستت دارم آغاز شد ، و اینک ای عزیز راه دورم به عشقمان

با تکرار این کلام مقدس جانی دوباره ببخش...

عزیزم با اینکه میدانم تو دیگر مثل گذشته دوستم نداری و برایت گفتن کلمه

دوستت دارم سخت است اما من عاشقتر از گذشته و از ته قلبم

میگویم که بیشتر از گذشته ::
دوستت دارم عزیزم


آرام می روم...
آنچنان آرام كه ندانی كی رفته ام...
اما وقتی جای خالی مرا ببینی...
آنچنان سخت رفته ام...
كه تمام عمر زمانه رفتنم را فراموش نكنی...

آرزوی من: آزادی!


اگر میدانستم عشق پایانی دارد هیچگاه عاشق نمیشدم!

اگر میدانستم معنای عشق بی وفایی و دلشکستن است در همان

لحظه اول که دلم را به تو هدیه دادم آن را از تو پس میگرفتم....

اگر میدانستم روزی از من سرد و خسته می شوی در همان لحظه

اول آشنایی مان قید تو را میزدم....

من عشق را نمیخواستم من محبت و دوست داشتن را میخواستم....

من وفا و ایثار را میخواستم.....

افسوس که دلم اسیر آن دل بی وفای توست و من نیز قربانی این بی وفاییت شده ام...

دیگر صبر و حوصله ای ندارم که به انتظار روزهای روشن با هم بودنمان بنشینم ....

مرا رها کن،این دل شکسته ام نیز فدای آن بی محبتهایت .....

رهایم کن تا من نیز از این شکنجه گاه عشق آزاد شوم....

و ای کاش میدانستم پایان عشق تلخ است ، ولی افسوس که

ساده بودم و اسیر احساسات دروغین عشق شدم....

نمیدانستم عشق تنها یک قصه است و حقیقتی ندارد ، نمیدانستم

دیگر در این دنیا دلی نیست که یک ذره وفا داشته باشد ، اما اینک میدانم

لحظات تنهایی شیرینتر از لحظه های تلخ عاشقی است...

تو از من سرد شده ای ، من از عشق ....

رهایم کن ای بی وفا ، بیش از این مرا شکنجه آن

دلخوشی هایت نده ، دل شکسته ام را از دلت بیرون بینداز ...

بگذار اینبار خرد خرد شود تا دیگر دلی برای عاشق شدن نداشته باشم....

مرا رها کن تا به تنها آرزویم در این لحظات تلخ برسم

آری تنهای آرزویم آزادی از آن قلب بی وفایت است...



بی وفا!!

ایـن روزهـا نـه مـجـالـی

بـرای دلـتـنـگـی دارم

و نـه حـوصـلـه ات را..

ولـی بـا ایـن هـمـه،

گـاه گـاهـی دلـم هـوای تـو را مـیکـنـد


لعنت به من چه ساده دل سپردم، لعنت به من اگر واسش می مردم دست منو گرفت و بعد ولم كرد لعنت به اون كسی كه عاشقم كرد...

                                                                                



[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 09:16 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]