تبلیغات
(◕︵◕)كلبه تنهایی(◕︵◕) - راز چشمهایم

(◕︵◕)كلبه تنهایی(◕︵◕)

راز چشمهایم

مثل غروب ، یک غروب دلگیر یک غروب نفسگیر دلم گرفته است...

دلم از همه چیز و از همه کس گرفته است.....                    


مثل دیوانه ها ، مثل یک دیوانه تنها و بی کس درد دل های دلم را با دلم در میان میگذارم...  


دلی که خود پر از درد است ، دلی که درون آن پوچ و خالی هست می شنود دردهایش را!    


درد هایش را می شنود تا شاید دوایی را برای آن بیابد...     


دلم گرفته است مثل لحظه پر پر شدن شاخه ای از یک گل سرخ...

مثل لحظه رفتن مهتاب در پشت ابرهای سیاه ...         


احساس تنهایی در من بیشتر شده و تنهایی جای خالی دلم را با حضورش پر کرده است...  


دستانم را با دستان سردش گرفته است ، و مرا در آغوش بی مهر خود برده است...   


لحظه ای که دلتنگ می شوم دلم میگیرد و آن لحظه که دلم میگیرد احساس تنهایی میکنم...   


کاش دلتنگ نمی شدم و ای کاش درد تنهایی مرا خرد نمی کرد...    


چه لحظه های غریبی است.... نفسگیر ، بی عاطفه و سرد..  


چشمانی خسته ، دلی شکسته ، ای وای باز این دل به غم نشسته...        

آن زمان بود که دوای درد خود را یافتم....       


دوای تمام غم ها ، غصه ها ، و تنهایی ام!         


یک قطره اشک ، دو قطره اشک ، سه قطره اشک ، گونه ای خیس ، و صدای نفسگیر گریه هایم.  

 
در پایان آرام آرام و خالی خالی شدم از غم ها و غصه ها !         


آری آرام شدم.... خالی شدم.... و بغض دیرنه ام شکسته شد....     


کاش از همان اول می دانستم دوای درد من درون چشمهایم هست.....    


خدایا چه غریب است درد بی کسی و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی

و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم

و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است تنهایی و بی کسی ام را دیده ای

,دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است

.خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم

صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم

. خسته شده ام خسته خسته


چطور بگم که دلتنگ توام تویی که مونس شب های دل بی قراری ام بودی
چطور بگم که باغ دلم به غم نشسته واز دوری تو دلتنگ شده؟
چطور بگم که وجود تو... گرمای صدای دلنشین توبه من آشفته

زندگی می بخشه؟
چطور بگم که این دل بی طاقت بهانه تو را می گیرد؟
چطور بگم که دستانم گرمی دستانت را می خواهد؟
ای تنهاترین ستاره زندگی من
پشت پنجره دل تنگم به انتظار لحظه با تو بودن می مانم
تا با آمدنت دل بی قرارم را آرام کنی


زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم


اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم


تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم

اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم








[ جمعه 12 اسفند 1390 ] [ 02:09 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]