تبلیغات
كلبه تنهایی...



سخت ترین دو راهی ، دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است گاهی کامل فراموش میکنی و بعد میبینی که باید منتظر می ماندی و گاهی آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی

 پسری كه حاضره همه دنیاشو بده تا فقط با تو باشه. پسری كه وقتی واسش حرف میزنی با لبخند نگات میكنه. پسری كه وقتی تنها جایی میری صد بار بهت میگه مواظب خودت باش صد بار هم زنگ میزنه خبرتو میگیره. پسری که ازاین سر شهر میکوبه میاد دنبالت. پسری که تو بیرون رفتنای دسته جمعی ساکت تر از همیشه است. پسری كه وقتی باهاش از خیابون رد میشی خودش سمت ماشینها میمونه و تو رو پشت خودش میگیره. پسری كه دست تو محكم میگیره و بهت میگه نترس من هستم. پسری كه وقتی ناراحتی یه دنیا غم داره. این پسرو حق نداری اذیت كنی فهمیدی ؟ حق نداری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ساعت 08:39 ب.ظ   توسط sara   نظرات



همان طوری كه پس از هر سیاهی سفیدی است و بعد از هر غروبی طلوعی و پس از هر شبی، روزی هست، من هم پس از چندین بار شكست بالأخره راه پیروزی را یافتم. در آن جاده كه در دو طرفش درختان محبت با شاخه های صفا و میوه های وفاست تو را دیدم كه سوار بر اسب سپید عشق نشسته بودی و مرا می خواندی و من هم دوان دوان می آمدم. تو در كنار چشمه ای نشستی و جرعه ای از آب صمیمیت را به من خوراندی و مرا بیش از پیش پایبند خود نمودی. دوستت دارم و می دانم كه دوستم داری برای همیشه...  

نام تو را جستجو می كنم:
نمی دانم چه بنویسم، اما می دانم هر چه بنویسم باید از تو بنویسم از تو كه زندگی را به من آموختی...
از تو كه وقتی تو را شناختم فهمیدم دنیا دست كیست...
از تو كه طعم زنده بودن را به من فهماندی.


در بوستان زندگی شاخه ای به نام سلام تقدیمت می كنم تا به تو بگویم:
می خواستم آسمان آبی را تقدیمت كنم كه همیشه صاف و آبی نیست خواستم تو را در دل بپرورم اما دیدم قلبم هم روزی می شكند و اكنون تو را در یاد و خاطرم می پرورانم كه همیشه همراهم است.

بار ها قسم خوردم كه نامت را بر زبان نیاورم اما افسوس كه تمام قسم هایم با نام تو بود هر گاه گریه می كنم تو را در اشكهایم می بینم، آنگاه آنها را پاك می كنم كه كسی تو را نبیند هر گاه می خوابم تو را در خوابم می بینم و آنگاه بیشتر می خوابم كه تو را بیشتر ببینم...

گریه می كنم تا تو را در اشكهایم ببینم
                   
                         اشكهایم را پاك می كنم تا دیگران تو را از من نگیرند

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 ساعت 10:19 ق.ظ   توسط sara   نظرات



كسی مرا به خود می خواند و از تمام وجودم می گذرد انگار او را به اندازه تمام سالها زندگیم می شناسم هنگامی كه در خیال به او می اندیشم در دروغ و تنهایی دیگر برایم مفهومی ندارد. آری او خلاصه همه خوبیهاست او بهترین مرهم برای درد و رنج من است. آری او همان كسی است كه سالهاس دارم. آفتاب از لا به لای ابرهای سپید چهره اش را نمایان وهمه جا را روشن و درخشان كرده است. پرنده های مهاجر نیز گرد هم جمع شده اند و نغمه خوش بختی سر داده اند اینك صحرا نیز پر از گل های رنگارنگ شده است و شبنم روی گلبرگهای آن نشانه طراوت و شادابی است و من همه این لحظات را به خوبی درك می كنم و از كنارشان می گذرم ، اما وقتی كه به خود می اندیشم می بینم كه چقدر دورتر از او زندگی می كنم ولی قلبم همیشه به یاد اوست...

این بازی زمانه بود ولی ای كاش می شد با تو بودن را وصف كرد، هیچ واژه ای را نمی دانم كه بتوانم با آن وسعت عشقم را نسبت به تو بنویسم.


هر وقت گفتی جدایی بند بند دلم لرزید

هر وقت گفتی فاصله مردمك چشمانم منزلگاه شب تارم شد 

دلم او را می پرستید ولی دل او غریبه ای را بی تفاوت از كنارم عبور كرد

گفتم حالا كه می روی لا اقل یك آرزو برایم كن:

و آرزوی تو تنها برای دلخوشی ام بود و تو گفتی : در آرزوی بر گشتنم بمیر دستانت را بوسیدم و خدا را شكر كردم كه فهمیدی بی تو خواهم مرد....


شنیدی كه دلم گفت بمان، ایست،نرو

به خدا وقت خداحافظی ات نیست ، نرو

نكنه فكر میكنی در دل من مهر تو نیست؟؟

گوش كن بغض دلم زمزمه اش چیست، نرو

صبر كن عشق زمین گیر شود بهد برو

یا دل از دیدن تو اسیر شود  بعد برو

تو اگر كوچ كنی بغض دلم می شكند 

صبر كن گریه به زنجیر شود بعد برو...

اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت می نواختم اگر باران بودم آنقدر می باریدم كه گرد و غبار غم را روی لبانت پاك می كردم اگر گل بودم شاخه ای از خودم را به تو هدیه میدادم. حیف كه هیچ كدام از این ها نیستم، هر چه هستم دوستت دارم یادت رهایم نمی كند دریا امواج است و طوفانی و من در ساحل ایستاده ام و به تو می اندیشم تو كه یك رمز از میان موجها خواهی آمد و ما را با دریا و هجرت آشنا خواهی كرد سحرگاه است و من در جاده های بارانی قدم می زنم نگاهم پر از سكوت و دلم پر از درد است می روم تا به انتهای جاده برسم به دور دست ها خیره می مانم تا چراغ امید را ببینم. با دستهای سته ولی امیدوار ابرهای بنفش را كنار می زنم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین 1391 ساعت 12:15 ب.ظ   توسط sara   نظرات



وای به حال من آخرم رفت و منو تنها گذاشت،موقع رفتن یكم دلهره داشت نه بخاطر جدایی از این كه میترسید نكنه دیر برسه پیش یار جدیدش آخرم تیرشو تو چشمای من هدف گرفت... آخرم زهرش توی رگهای من جریان گرفت آخرم خارشو تو دستای من فرو كرد آخرم داغشو توی دل من گذاشت و رفت آخرم حسرت یه روز خش و تو زندگیم گذاشت و رفت .آخرم با غریبه دیدمشو البته نه واسه اون،واسه من غریبه بود واسه اون یار تازه بو.از وقتی رفت همه بهم  میگن چته،چرا كنج خونه ای؟ چرا مثل دیوونه ها سر در گمی ،نكنه معتاد شدی؟اونا از حال و روزم بی خبرن نمی دونن كه تو رفتی ومن اینجا در به درم همه میگن اون تو رو گذاشت و رفت میگن دیدنت با خود اون اونا چرت و پرت میگن بزار بگن مهم اینه كه من تو رو... خب منم دیدم تو رو با خود اون به همه دروغ میگم به چشام دروغ میگم به دلم دروغ میگم. به گلهای باغچمون،گنجشك رو درختمون راستی درخت یادته میاد؟یادگاری نوشتی تا آخر عمرت باهامی یادت میاد؟ وقتی رفت یه یادگاری برام گذاشت.عكس جدیدش بود اما تو عكس تنها نبود با رقیب نشسته بود راستی میخواستم عكستونو از وسط نصف كنم،خیلی سخت بودش آخه دستت درست تو دستاش بود اگه می خواستم نصف كنم دست تو هم باهاش می رفت.راستش می خواستم عكستونو از وسط نصف كنم با خودم گفتم نكنه بفهمی ناراحت بشی.دستم بشكنه یه وقت من از این كارا بكنم و قابش كردم روی تاقچه گذاشتمش.هر كی بهم می گفت اون یكی كیه می گفتم... چی میگفتم من كه چیزی نداشتم بگم كاش كور می شدم اون نامه رو نمی دیدم اون نامه ای كه اون واست نوشته بود نه یه بار صد بار خوندمش یه وقت بهت بر نخوره اما باید بگم حرف دل فكر كنم تو صحبتاش یكم دروغ نوشته بود فكر نكنی بد بینما،فكر نكن از حسودیمه،راستشو بگم از حسودیه...بگذریم... چیه تعجب می كنی آخه تو این حرفام دیگه نفرینت نمی كنم،آخه من دوست دارم.می دونم كار بدیه،میدونم حرف چرتیه...اما اگه یه روز دیگه،هفت ماه دیگه... یه سال دیگه... اصلأ هر چند وقت دیگه،یارتون گذاشت و رفت من هنوز منتظم فكر نكن نه خیال نكن ازت بدم میاد نه من هنوز منتظرم من اصلأ اون روزی كه رفتی نامه ای ندیدم، نامه ای نخوندم... عكسی  كه بهم دادی چقدر قشنگ بود من توی اون عكس جز تو و اون صورت ماهت كه كسی رو ندیدم... اصلأ چرا وای به حال من، من كه میدونم یه روزی از همین روزا بر می گرده میاد پیشم همین كه اینجاست درست اما یادش كه باهامه همون یادشه كه رفیق غصه ها و بی كسی هامه،همون یادشه كه مونس بد بختی . آوارگی هامه... ولی باز من به همینم راضیم...

اگر ای دوست تو را حسرت دیدار من است

                                  عكس تقدیمی تو شاهد گفتار من است

چقدر آرزو داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند و چقدر دوست داشتم نگاه خیسم را درك كنند چقدر دلم می خواست یك نفر به من بگوید،چرا لبخند های تو اینقدر بی رنگ است اما كسی نبود،همیشه من بودم و تنهایی آری با تو هستم، تو كه بی تفاوت از كنارم گذشتی و حتی یك بار هم نگفتی كه بی ریایم را خاموش كردی تو كه یكسره به فكر خودت هستی جرم من چیست؟ منی كه خالصانه دوستت دارم و قلبم را مالامال از محبت نثار تو كردم، تو چه كردی؟ژ


نه من باور ندارم............دست تو دستت نزارم

نه باورم نمی شه.........بگی دوست ندارم

سر نوشت:

قلبم زرین سر نوشت،سرنوشت انسانها را می نوشت، نوبت به ما كه رسید با مركبی سیاه بر پیشانی ام نوشت كه ای بیچاره!

                                                        تویی اسیر سرنوشت...



+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین 1391 ساعت 11:57 ق.ظ   توسط sara   نظرات



در گذر زمان چیزی كه برایمان به یادگار خواهد ماند.خاطرات تلخ و شیرین می باشد و گذشت لحظاتی كه با هم بودیم و هیچ چیز و هیچ زمانی بهتر از آن نیست كه در كنار هم و در سایه ی ایزد منان یاد و خاطرات گذشته كنیم و من این لحظات شیرین و به یاد ماندنی را برای تو به یادگار می گذارم و با قلم سیاه خود آرزوی دنیایی پر از محبت برای تو دارم.  

                        اسم تو بارون بود مثل بارون تازه 

                                                اسم من دریا بود مثل دریای آبی 

وقتی سایه بان چشمانت پر از معصومانه ی نگاهت را نوازش می دهد. من پنجره ی دلتنگی ها شعر چشمانت را می سرایم و گاه گاه هنگامه ی اشكهایم را در پس بغض هایم پنهان می كنم تا سیمای غرور من در برابر نگاه بی اعتنایت همچون آینه قلبم را نشكند. شب است، باران می بارد. سكوت نقره ای رنگ شب را صدای باران می شكند و سنگ فرش خشك كوچه ها را توی غم می پوشاند هنوز در انتظارم از كوچه نمی گذرد.عابر زمان تب دارد و بی جان روی صخره ها زندگی همچنان می خزد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین 1391 ساعت 11:46 ق.ظ   توسط sara   نظرات



چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زیبایی ها را "تنها" دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ایست "تنها" خوشبخت بودن در بهشت "تنها" بودن سخت تر از کویر است "تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است "تنها" بودن بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار در هستی ام رنج تنهایی را احساس کردم...! ('دکتر شریعتی')

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین 1391 ساعت 12:30 ب.ظ   توسط sara   نظرات



شبی كه هنوز بودنم را باور نكرده بودم،تقدیر به شانه هایم كوبید و تو را لحظه ای به گلواژه های انتظار سرودم و تو می دانی چقدر دلتنگ سرودن بودم دریغ كه عاجز بودم از سرودن یك واژه كه وصف چشمانت باشد.


اگر میبینی حال خودم نیستم و در خود شکسته ام
بدان که عاشقم.
اگر میبینی ساکتم ، آرامم و بی خیال
بدان که عاشقم.
اگر میبینی در گوشه ای نشسته ام چشم به آسمان دوخته ام و ستاره ها را می شمارم
بدان که عاشقم.
اگر میبینی در کناره پنجره ای نشسته ام و به صدای آواز مرغ عشق گوش میکنم
بدان که عاشقم.
اگر میبینی همیشه حال و هوایم ابری و چشمانم بارانی است
بدان که عاشقم.
اگر میبینی هنگام دعا کردن دستهایم را به سوی آسمان برده ام و با چشمان خیس حرفهایی را زیر لب زمزمه میکنم
بدان که عاشقم.
اگر میبینی همیشه سر به زیرم ، همیشه در فکر فرو رفته ام
بدان که عاشقم.
اگر میبینی گل های باغچه را یکی یکی می چینم ودسته میکنم وبا لبی خندان ترانه زندگی را میخوانم
بدان که عاشقم.
اگر روزی دیدی دیگر در این دنیا نیستم
بدان که…
بدان که از عشق تو مرده ام!


من......وقتی کسی نباشه که پشت سرت.... پا به پای قدمات راه بیاد..میفهمی که من چی میگم..چه حسه عجیبیه...وقتی دلت قرص میشه که خدا تنهات نمیذاره و پا به پات میاد..فقط رد پاهاش دیدنی نیست..شنیدنیه.....


چرا باید:

           همیشه عكس نازت رو به رویم 

                                 نگاه تو دلیل جستجویم
                                                چرا باید تمام حرفها را

                                                           بدون تو به تصویرت بگویم

خدایا:

به هر آنكه دوست می داری بیاموز كه عشق از زندگی كردن بهتر است و به هر آنكس دوست تر میداری بچشان كه دوست داشتن از عشق هم بهتر است...

Im holding on to love to save my life


عشق  من فقط تو بودی هنوزم هستی عزیزم 

تو كه میگفتی همیشه من نباید اشك بریزم

جای خالی تو مونده هنوزم اینجا كنارم

من زمستون تو بودم ولی تو شدی بهارم

رفتی آخرش میدونم زندگی همش دو روزه


سفر غریبی داشتم توی اون چشم زلالت

سفری كه بر نگشتم گم شدم توی نگاهت

یه دل ساده و عاشق كوله بار سفرم بود

عشق تو مثل یه سایه همیشه همسفرم بود


+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند 1390 ساعت 11:48 ق.ظ   توسط sara   نظرات



نمی دانم چه بنویسم اما می دانم هر چه بنویسم باید از تو بنویسم از تو كه زندگی را به من آموختی ...

از تو كه وقتی تو را شناختم فهمیدم دنیا دست كیست...

از تو كه طعم زنده بودن را به من فهماندی.


تمام احساسم مال توست

تمام احساسم مال توست و قشنگترین ترانه های صبحگاهی را برای تو بر لب جاری می کنم . می دانی که بهترین عطرها از نفس تو ساخته شده و زیبایی آسمانها فقط در نگاه تو جلوه می کند و من برای لبخندت دل تنگم و برای تمام حرفهایم کاغذی از جنس خاطره تدارک دیده ام


دوست دارم

دوست دارم پروانه ای باشم


تابتوانم به اسمان ابی برم


 ستارگان رابچینم


خدارادیدارکنم


بگم خداعاشقم کردی


پس چرا جراتشوندادی کنارم نگهش دارم


چرا اخه خدا ازمن دورشده عشقم


خدایاستاره هارو برای دیدن اون چیدم


خدایانمی تونم بینمش چطورایناروبدم بهش خداا کمکم کن


دوریشوتحمل کنم

از آدما دلم شکست واسه همیشه

دلم میخواد دعا کنم اما نمیشه

حتی خدا جوابمو دیگه نمیده

خدا جونم یه کاری کن نگو نمیشه

بهم نگو گناه من واسه کی بوده

نگو اشتباه من واسه چی بوده

دوسش داشتم دوسش دارم قد نفسهام

بدون اون نمیتونم من خیلی تنهام

من خیلی تنهام



+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند 1390 ساعت 09:12 ب.ظ   توسط sara   نظرات



بنام یكتا دلها كه ذكر و یادش گریه شبانه ی عاشقان است.

خدمت تنها امید جاودانه ام و تك ستاره شبهای تارم، سلام عرض می نمایم چرا كه با نگاهت از خوشی سر شوق می آیم و با لبخندت به یار عاشقان سفر میكنم، چرا كه با نگاهت از  خوشی سر شوق می آیم و با لبخندت به یار عاشقان سفر میكنم، چرا كه من لحظه لحظه زندگیم را در هوای با تو بودن و در فكر با تو بودن چنان دل گرفته ام كه نمی توانم توصیف كنم،عزیزم:

آنقدر تو را دوست دارم كه نمی دانم در این چند صفحه كاغذم چه بنویسم كه معنی عشق مرا به تو ثابت كند!

دیگر سر سبزی بهار هم نمی تواند بر روی زخم كهنه عشق سر همی بنهد، ای كاش در كنارم بودی و از لا لایی قصه های انتظارم غمگین می شدی.

خوش به حال پاییزی كه هر گاه از راه می رسد تو را با سبدی از لبخند برایم به ارمغان می آورد و لحن بهار كه همیشه آهنگ دوری تو را برایم می سراید.

انگار تقدیر این گونه مینویسد كه من هر گز در كنار چشمان تو آرام نگیرم ولی نمی دانی من چشمانت را به صد دنیا نمی دهم و تو مرا آنچنان اسیر چشمانت كردی كه فقط نرگس های مهربان می دانند.

دیشب شكایت تو را به آسمان كردم و آسمان آنچنان گریست كه تمام ماهی های مهربان در زیر رگبار آسمان به همراه موجهای التماس به سوی دریا رفتند ولی من یك موج گیسوی تو را به صد دریا نمی دهم، ولی چه بگویم ، چگونه باید به تو گفت:

كه عزیزم من تو را اندازه ی تمام دوستی ها دوست دارم

ای تنها هستی وجودم هر گز فراموشت نخواهم كرد گر چه تو مرا فراموش كنی باز به یادت هستم هر گز نمی گذارم قلبم بدون وجود تو تپش كند، چون دلم فقط به دنبال توست و فقط تو را می خواهد و تو را آرزو می كند...


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)




+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند 1390 ساعت 10:02 ب.ظ   توسط sara   نظرات



مثل غروب ، یک غروب دلگیر یک غروب نفسگیر دلم گرفته است...

دلم از همه چیز و از همه کس گرفته است.....                    


مثل دیوانه ها ، مثل یک دیوانه تنها و بی کس درد دل های دلم را با دلم در میان میگذارم...  


دلی که خود پر از درد است ، دلی که درون آن پوچ و خالی هست می شنود دردهایش را!    


درد هایش را می شنود تا شاید دوایی را برای آن بیابد...     


دلم گرفته است مثل لحظه پر پر شدن شاخه ای از یک گل سرخ...

مثل لحظه رفتن مهتاب در پشت ابرهای سیاه ...         


احساس تنهایی در من بیشتر شده و تنهایی جای خالی دلم را با حضورش پر کرده است...  


دستانم را با دستان سردش گرفته است ، و مرا در آغوش بی مهر خود برده است...   


لحظه ای که دلتنگ می شوم دلم میگیرد و آن لحظه که دلم میگیرد احساس تنهایی میکنم...   


کاش دلتنگ نمی شدم و ای کاش درد تنهایی مرا خرد نمی کرد...    


چه لحظه های غریبی است.... نفسگیر ، بی عاطفه و سرد..  


چشمانی خسته ، دلی شکسته ، ای وای باز این دل به غم نشسته...        

آن زمان بود که دوای درد خود را یافتم....       


دوای تمام غم ها ، غصه ها ، و تنهایی ام!         


یک قطره اشک ، دو قطره اشک ، سه قطره اشک ، گونه ای خیس ، و صدای نفسگیر گریه هایم.  

 
در پایان آرام آرام و خالی خالی شدم از غم ها و غصه ها !         


آری آرام شدم.... خالی شدم.... و بغض دیرنه ام شکسته شد....     


کاش از همان اول می دانستم دوای درد من درون چشمهایم هست.....    


خدایا چه غریب است درد بی کسی و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی

و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم

و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است تنهایی و بی کسی ام را دیده ای

,دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است

.خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم

صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم

. خسته شده ام خسته خسته


چطور بگم که دلتنگ توام تویی که مونس شب های دل بی قراری ام بودی
چطور بگم که باغ دلم به غم نشسته واز دوری تو دلتنگ شده؟
چطور بگم که وجود تو... گرمای صدای دلنشین توبه من آشفته

زندگی می بخشه؟
چطور بگم که این دل بی طاقت بهانه تو را می گیرد؟
چطور بگم که دستانم گرمی دستانت را می خواهد؟
ای تنهاترین ستاره زندگی من
پشت پنجره دل تنگم به انتظار لحظه با تو بودن می مانم
تا با آمدنت دل بی قرارم را آرام کنی


زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم


اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم


تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم

اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم







+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند 1390 ساعت 02:09 ب.ظ   توسط sara   نظرات



نمیدونم چرا وقتی کسی دوست داری بهش احساستو نمی گی؟

پیش خودت فکر می کنی نه این سو تفاهم پیش خودت میگی من

عاشق نشدم.وقتی خیلی اذیت میشی و جسارت پیدا می کنی به

طرفت میگی میبینی دیر شده خیلی دیر .بعد میگی خدایا لعنت بر این

زندگی.چرا همه ما آدم ها اسیر بازی دل میشیم.چرا ما آدم ها به

احساس خودمون خیانت می کنیم؟دوست داشتن ،عشق،عاشق

معشوق چه واژه های غریبی هستن.چرا اولش میریم سراغ دوستی

بعدش که علاقه مند شدیم این احساس توی خودمون میکشیم؟

چرا همیشه برای گفتن دیره؟چرا بازم وقتی دوستت نداره منتظر عوض

شدن طرف میمونیم؟چرا دوست داشتن معنی نداره؟و کلی چرا های دیگه

که ذهنم درگیره .نمیدونم شاید من اینجوری هستم شاید دیگران اینجوری نیستن.

من شنیدم خداوند وقتی انسان خلق کرد به او عشق را آموخت ولی چرا از این درسی

که آموختیم درست استفاده نمی کنیم.

دل نوشته...

یه روزی از خدا پرسیدم: خدایا چرا انقدر دنیا بی وفاست     

جوابی نشینیدم... منتظر جواب موندم اما صدایی نیومد

گفنم حتما خدا سرش شلوغه كه جوابمو نمیده چند روز گذشت دوباره ازش سوال كردم یهو آسمون سیاه شد سیاه سیاه ابر ها گریه كردند و گریه كردند

پرسیدم خدا واسه چی این ابرها گریه میكنن یهو خدا جواب داد آخه نامردای این دنیا بازم دل شكوندن بازم یه عاشقو سوزوندن اشك ریختم پا به پای ابر ها 

گفتم جواب دل منو كی میخواد بده؟                

گفت: دل تو از غم عشقت میباره؟گفتم خدایا تو كه از همه چی با خبری دیگه چرا میپرسی جواب داد! میخوام نجوای دل شكستتو گوش بدم گریه هام شدت گرفت       

گفت: بنده ی من اشك نریز اشك نریز كه كسی قدر اشكاتو نداره 

گفتم خدا بی كسم بی پناهم،پناهم میدی؟                   

گفت بنده ی من پناه تو منم مرحم قلب شكستت منم گفتم خدا بگو با این دل خونه خرابم چی كنم            

گفت : اشك بریز اشك بریز كه دنیا را وفائی نیست       

گفت:بنده ی من به سوی من بیا پناهت میدم پناه به اون دل بی پناهت میدم.

گفتم خدا میخوام نفرین كنم میخوام انتقاممو ازش بگیرم               

گفت: نفرین نكن نفرین نكن كه آه سوزناك تو بد جوری خونه ی معشوقتو آ

تیش میزنه                                            

گفتم خدا من حقمو میخوام          

گفت: دعا كن روزی پشیمون بشه و بشه مرحم دردات گفتم خدا یعنی اون روزو میبینم؟

گفت: اگه قسمتت باشه آره!!             

توی اون روز تو میبینی كسی رو كه تكیه گاهه اون دل بی پناهته 

گفتم خدا پناهم بده تا اون روزو ببینم 

گفت:من تا روز قیامت پناه همه ی بنده هامم هر كس در هر زمانی به طرفم بیاد پناهش میدم. گفتم خدا منتظر بمونم؟         

گفت: بمون بنده ی بی پناه من.                          

حالا من در پناه خدام و همچنان چشم انتظار معشوقم. خدا نذاشت نفرینش كنم ولی من در عوض واسش دعا میكنم. امیدوارم یه روزی برگرده و بگه كه كنارم میمونه و هنوزم هم جوابمو نگرفتم نفهمیدم كه چرا دنیا بی وفاست به امید آن روز به امید آن لحظه به خدا پناه میبرم...



+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت 08:27 ب.ظ   توسط sara   نظرات



نمی خواستم بذارم بری چه قدر این سرنوشت زورگو و ظالمه به زور گفت باید باور کنم نیستی همش می زنه تو صورتم میگه احمق به کی فکر می کنی کسی که دیگه اصلا تو رو یادش نمیاد ولی دروغ میگه تو هنوزم به من فکر می کنی مگه نه؟؟؟بگو دیگه...بگو همه بدونن من اشتباه نمی کردم بگو همه بدونن تو دوسم داشتی همه بهم می گن احمق ...خسته شدم بسته بسته تو رو خدا بس کنید می خوام برم می خوام برم ولم کنین...ولم کنین دست از سرم بردارین نمی خوام تو این دنیا بمونم می خوام پر بکشم دست و پامو ول کنین تو رو به خدا بذارین برم تو رو خدا.... 

روز به روز بدتر از قبل می شکنم هر بار که بهم میگی ازم بدت میاد هر دفعه که بهم فحش می دی و میگی همه چی دروغ بوده همه حرفات میشکنم خورد میشم چشمام پر اشک میشه اما به روت نمیارم دلم نمیاد حتی از گل کمتر بهت بگم... مطمئنم اگه اشکامو میدیدی تو هم دلت برام می سوخت خودم وقتی تو اینه نگاه می کنم دلم واسه خودم می سوزه چه برسه به تو...

این سکوت لعنتی رو بشکن خسته شدم یا ساکتی  یا فحش میدی نمی خوام بری نمی ذارم بری به چه زبونی بگم دوستت دارم...

چرا باهام بازی کردی چرا به کدوم گناه زندگیمو ازم گرفتی ؟؟؟

از وقتی رفتی گذر زمانو حس نمی کنم همش فکر می کنم یکی دو روز گذشته و برمیگردی اما...

چقدر روزها طولانی شدن چرا برنمیگردی ؟؟


گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کنان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم



اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛ اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت اشک میریزم ؛ اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛ اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ میشه؛ اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم؛ درست فکرمیکنی تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون




امشب گریه میكنم ، گریه می كنم برای تو برای خودم، برای تموم اونایی كه خواستن گریه كنن نتونستن 

برای تموم اون چیزی كه خواستی و نبودم خواستم و بودی 

امشب گریه میكنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق برای تو.... برای تو....

و به پاس احترام تمام تحقیر هایی كه از دیگران شنیدم و هنوز شكست نخوردم..


هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم

یاد گرفتم به خاطر كسی كه دوسش دارم باید دروغ بگم

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ كس ارزش شكستن غرورمو نداره

یاد گرفتم تو زندگیم به اون كه بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشكنم

یاد گرفتم گریه های هیچ كس رو باور نكنم

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم... 





+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند 1390 ساعت 10:42 ب.ظ   توسط sara   نظرات



اگر میتوانستم بروم،میرفتم!

اگر میتوانستم قلبت را بشكنم،دوایی برای درد قلب شكسته خود می یافتم!

اگر میتوانستم تو را به بازی بگیرم،قلب من اینك بازیچه ای كهنه نبود!

اگر میتوانستم اشكت را در آورم،اول از همه اشكهای خودم را پاك میكردم!

نه عزیزم من از تو دل شكسته ترم،بیش از این مرا پریشان نكن،من از تو خسته ترم!

اگر میتوانستم بدون تو بمیرم، تا به حال صدها بار مردم ولی زنده شدم، به عشق تو بیخیال آتن دنیا شدم!

به تو عادت نكرده ام،به عشق خیانت نكرده ام،كاش میتوانستم فراموشت كنم، تا امروز خودم یك فراموش شده نباشم، تا امروز اسیر غصه ها نباشم ، دلتنگ و آرزو به دل نباشم ، به امید فردا نباشم، فردا نیز مثل امروز سخت میگذرد،میخواهم بیش از این سردر گم و پریشان باشم!

كاش میتوانستم رها شوم از زندان تو، دوباره بشكن قلبم را كه حكم آزادی در دستان توست!

كاش میتوانستم رها شوم خاك پای سر نوشت را ببوسم و از زندان تو آزاد شوم!


تمام احساسات لطیفم را تقدیم به تو كردم اما تو آن را لمس نكردی...

تمام شبهای تنهایی ام را با رویای تو به سر بردم اما تو هر گز نفهمیدی...

تمام رویاهای پاك و سفید من بودی... امكا هیچ گاه نمیدانستی...

حال من مانده ام با كوله باری از خاطره ی با تو بودن ها و تو هنوز هم مرا درك نمیكنی...

تك تك خاطراتم تقدیم به تو كه بی خبر تنهایم گذاشتی!!!! 



یه دوست خوب و مهربون خیلی زود از دست میره

ولی یه دوست بد و نا مهربون تا ابد واست میمونه

دلم میخواست اونی كه دوسش داشتم بد بود!!!






+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند 1390 ساعت 10:20 ب.ظ   توسط sara   نظرات



باز هم برای تو مینویسم كه امید دیدار نگاهت منو زنده نگه میداره...

تویی كه شهد شیرین عشق رو بر لبانم نوشاندی تا بار دیگر زندگی رو از سر بگیرم...         

مهتاب بدون نور چشمای تو خاموشه...                            

تو میتابی دل خسته ام رو بی تاب تر میكنی...           

مثل بارون بر تن تشنه ام می باری و سیرابم میكنی...              

این همه شور و هیجان رو مدیون صدای مهربون توام...            

تمام فصلها با وجود پاك تو زیبا و شیرینه و بی تو زیبا ترین ها و تمام لحظه هام سرد و غمگینه...      

بمون تا برای همیشه با تو عاشق بمونم...                          

با من بمان كه هرم نفسم هایت گرمی سرای من است و گرمی دستانت آرامش بخش رویا های من...         

میلاد تو بهانه سر مستی من است                              

بهترینم با من بمان، بمان و فراموشم نكن و تا ابد در كنارت هستم چه بخوای چه نخوای می مونی در یادم..


آه عزیزم طاقتم تمام شده ای ستاره های زیبا، پروانه های قشنگ، پرندگان سبكبال و ای ماه تابان یار من كجاست؟ او را كه این آغوش در بر گرفته است. لبان او را چه كسی میبوسد؟ و دستهایش را می فشرد؟ آه ،او كجاست؟ گل زیبایم از دوری تو رنج میبرم، روح و قلبم در عذابند.قلبم به یاد تو می تپد.نگاهم تو را می جوید،معیودم هنگامیكه زندگیم به شبهای تیره و تار شباهت داشت. زمانی كه مرگ را از دریچه دیدگانم به خود نزدیك می یافتم عشق تو در آن آسمان تیره و ظلمانی وجودم طلوع كرد و در افق مقدس عشق تو زنزندگی از دست رفته ام را بازیافتم، وجود تو،نگاه تو،بوسه تو،آغوش تو، هر كدام رشته ی عمر مرا به دست خود گرفته و طراوت و شیرینی به زندگیم بخشیده اند. قلب و جان من، دیده و روح من به آرزوی تو زنده خواهند ماند. 


ای كاش محبت اثری داشت

                                   معشوق ز عاشق خبری داشت


تنهام نزار و برگرد عشق من


        


+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند 1390 ساعت 07:04 ب.ظ   توسط sara   نظرات



دستتو بزار رو قلبت...

میبینی این قلب منه كه فقط داره برای تو می تپه...

فقط برای تو...

اگه الان پیشت نیستم قلبمو گذاشتم پیشت تا با هر ضربان قلبم بهت بگم همیشه به یاد تو رو در كنارم احساس میكنم 

تا وقتی زنده ام و نفس میكشم دوستت دارم...

همیشه منتظر روزی بودم كه دستامو بزارم تو دستای مهربونت...

روزی كه فقط با تو باشم و فقط برای تو زندگی كنم

خالصانته و از صمیم قلبم دوستت دارم...

لحظه لحظه ی زندگیمو با یاد تو سر میكنم و بدون این زندگی رو بی تو نمیخوام

بهترینم با همه ی وجودم دوستت دارم...

     نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن 

    ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

    کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

    کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

    و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

    میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

    کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

    میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

    میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...


امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند ... چشمانم

بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد ...

آخ که چقدر تنهایم ... دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم

بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته

شده است ...

رو به روی آینه نشسته ام آیا این منم ؟ شکسته .... پیر

تنها.... تو با من چه کردی ؟ شاید این آخری زمزمه های

دلتنگی ام باشد و دیگر هیچ نخواهم گفت ....

اما منتظرم انتظار دیدن دوباره ی تو برای من زندگی

دوباره ای است ... پس برگرد ... عاشقانه برگرد

برای همیشه برگرد...


قهر نكن بهت نمی یاد

به اولین قاصدکی که از شهر قشنگ زندگی تو بگذرد پیغام می دهم

که هیچ چیز نمی تواند مهرت را از دلم جدا کند حتی فاصله ها ....



صدای سکوت فضای غمگین قلبم را پیچیده ، تنهایی آمده و وجودم را با سردی وجودش پریشان کرده. من در اوج بی کسی ام ، کسی نیست اینجا جز تنهایی که همدرد من است. برایم میخواند آوازی با صدای آرامش ، میداند که در قلبم چه میگذرد و میخواند راز درونی ام را. در این آرامش ظاهری و ناخواسته ام ، باطنی آشفته دارم ، از صدای آواز عشق بیزارم که مرا اینگونه در حسرت روزهای بهاری برده است. من در اوج تنهایی ام و تنهایی در اوج خوشحالیست ، زیرا دیگر تنها نیست و مرا دارد. وقتی به درد دل تنهایی گوش میکنم با خود میگویم ای کاش که از آغاز تنها بودم که اینگونه درغم پایان ننشینم . آن غوغایی که در روزهای عاشقی قلبم داشت دیگر ندارد ، بیقرار و بی تاب نیست ، انتظار برایش معنایی ندارد. با اینکه در اوج تنهایی ام اما با تنهایی رفیقم ، هم او درد مرا میفهمد و هم من راز تنهایی را . از نگاه پرنده تنها میخوانم .دیگر شب و روز درد مرا نمیفهمد ، ماه نگاهش به عاشقان است، ستاره ها به سوی دیگر چشمک میزنند و خورشید به آن سو میتابد که کسی آنجا به انتظار نشسته است! من در اوج تنهایی ام و میدانم که تنهایی در این روزهای بی روح دوای درد قلب شکسته ام نیست . گرچه پر از درد است اما باید سوخت ، گرچه تلخ است اما باید طعمش را چشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند 1390 ساعت 06:09 ب.ظ   توسط sara   نظرات



نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

 پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست




واسه شكستن یه دل فقط یه لحظه وقت می خواد.اما واسه اینكه از دلش در بیاریشاید هیچ وقت فرصت نداشته باشی... میشه مثل یه قطره اشك بعضی ها رو از چشمت بندازی ، ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشك وبگیری كه با رفتن بعضی ها از چشمت جاری میشه.

                         

گفتی عاشقمی، گفتم دوستت دارم. گفتی اگه یه روز نبینمت میمیرم، گفتم من فقط ناراحت میشم. گفتی من بجز تو به كسی فكر نمی كنم، گفتم اتفاقا من به خیلی ها فكر می كنم. گفتی اگه بری با یكی دیگه من خودمو می كشم، گفتم اما اگه تو بری با یكی دیگه، من فقط دلم میخواد طرف رو خفه كنم. گفتی ... ، گفتم... . حالا فكر كردی فرق ما این هاست؟ نه! فرق ما اینه كه: تو دروغ گفتی، من راستش

                    



 دل نوشته...

دلم بد جوری گرفته...هر طرف كه نگاه میكنم تو رو میبینم... عطر تو رو حس میكنم و صدا تو رو میشنوم... اما تو هیچ وقت نیستی... میترسم دستاتو بگیرم... میترسم بلور انگشتاتو بشكنم... میترسم تو هم مثل من بوی تنهایی و غربت بگیری میترسم این بغض هزار ساله به تو هم سرایت كنه... من از مرگ نمیترسم از رفتن تو میترسم... میترسم تو بری و من نمیرم!میترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...! مثل تموم شبهایی كه گذشت...!! مثل تموم شبهایی كه بدون تو میاد...!!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تیره تر شده... تنها یادت هست كه امید سپیدهای هر گز نیومدهرو تو دلم زنده نگه میداره... دیگه زیر بارون خیس نمیشم...!! یاد اون چتری كه بالای سرم گرفتی تا ابد با منه... من و ببخش كه هنوز ازت پرم... كه هنوز نمیتونم ازت دل ببرم... راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای كسی تنگ بشه كه با شنیدن اسمش هم بغض گلوتو بگیره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای یه نفر بمیری كه از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ یا شده دلت بخواد زمین و زمان متوقف بشن تا نگاهی كه به تو خیره شده لحظه ای بیشتر باقی بمونه؟؟ میدونی... من عاشقم چون فقط یه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر... چون همیشه قلبم واسه یه نفر زد (واسه توووووو)... میدونی... تو هیچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی... اشكامو ببینی... صدامو نشنیدی... صدایی كه خودت خفش كردی... صدایی كه یه روز بهت میگفت دوست دارم... عشق من پاك بود... عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی میگفتم دوست دارم با بند بند وجودم میگفتم... اما هیچ وقت نفهمیدی اما بازم میخوام از تو بنویسم... میدونی چرا؟؟ چون اول و آخر لحظه هام تویی... بذار همیشه پریشونت بمونم میذاری كه؟؟ تو رو خدا اینم ازم نگیر من میمیرم.


دلم گرفته بدجور...!!!

کاش اون لحظه ای که یکی ازم میپرسه:حالت چطوره؟

و من جواب میدم:خوبم.

کسی باشه بغلم کنه و آروم تو گوشم بگه:میدونم خوب نیستی...!


+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند 1390 ساعت 05:43 ب.ظ   توسط sara   نظرات



گاهی آرزو میكنم...

كاش هر گز نمیدیدمت تا امروز غم ندیدنت را بخورم!!!

كاش لبخند هایت آنقدر زیبا نبود كه امروز آرزوی دیدن یه لحظه فقط یه لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم!

كاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمیشد تا امروز چشمان من به یاد اون لحظه بهونه بگیره و اشك بریزه!

كاش حرفهای دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگویم آخه اون كه میدونست چقدر دوسش دارم!!!


عاشقانه                                                                                    

گفت : می خوام یه یادگاری بنویسم تا همیشه برات بمونه ..

گفتم : كجا؟

گفت : رو قلبت ...

گفتم : می تونی؟

گفت : آره زیاد سخت نیست ...

گفتم : بنویس تا برای همیشه بمونه ...

یه خنجر برداشت ...

گفتم : این چیه؟

گفت : هیسسسسسسسسسسس .

ساكت شدم ...

گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی ؟

خنجر رو برداشت و با قسوت تیز اون نوشت :

دوستت دارم دیوونه!!!

اون رفته خیلی وقته ... كجا ؟ نمی دونم .

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده ..


خدایا عشقم بر گرده .


برای تو می نویسم...


برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...

برای تویی كه احسا سم از آن وجود نازنین توست ...

برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تویی كه چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...

برای تویی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی

برای تویی كه وجودم را محو وجود نازنین خود كردی...

برای تویی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

 تویی كه سـكوتـت سخت ترین شكنجه من است...  

برای تویی كه قلبت پـا ك است ...

برای تویی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...


+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند 1390 ساعت 05:14 ب.ظ   توسط sara   نظرات




 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - قالب وبلاگ