تبلیغات
(◕︵◕)كلبه تنهایی(◕︵◕)

(◕︵◕)كلبه تنهایی(◕︵◕)

:(

چه ساده قلبمان را دو دستی چسبیده ایم...

که مبادا کسی آنرا بدزدد و عاشقمان کند

غافل از اینکه برای عاشق کردنمان عقلمان را می دزدند... و بعد ما می مانیم و "قلبی " که اندیشیدن بلد نیست!!




[ جمعه 29 مرداد 1395 ] [ 10:31 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


حس خوب

 تعهد ، داشتن عمیق ترین حس دنیاست...

این که بدونی سهم کسی هستی و عاشقانه دوستت داره ...

این که بدونی همه وجود عشقت ...

حتی نگاهش فقط و فقط مال خودت هست نه هیچ کس دیگر...

همین که احساس کنی توی دنیا به این بزرگی یک نفر هست که خیلی دوستت داره...

و دلش برات تنگ میشه...

مهم نیست این تعهد امضا بشه توی یک تکه کاغذ یا نه ...

که این کاغذ پاره ها این روزها زیاد امضا شدن و پایدار نموندن

عشق اگه عشق باشه اصلش جای دیگه ای سند خورده ...

توی دل من و تو..

درست جایی که ضربان میگیره از احساس وجودش 

جایی وسط قلب من و تو...



[ سه شنبه 1 تیر 1395 ] [ 02:10 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


خداوندا..

    خداوندا نه آنقدر پاکم که مرا کمک کنی و نه آنقدر بدم که رهایم کنی! میان این دو گم شده ام، هم خودم و هم تو را آزار می دهم! هر چه تلاش کردم نتوانستم آنی شوم که تو می خواهی و هرگز دوست ندارم آنی شوم که تو رهایم کنی! خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن !


      ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺭﺍﺳﺘﮕﻮ ... ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻋﺎﺷﻖ
      ﻣﻴﺸﻦ !!!…
      ... ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺮﻭﺯ ﻣﯿﺪﻥ !!!…
      ... ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻬﺖ ﻣﻴﮕﻦ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻥ !!!…
      ... ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ﺩﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ !!!…...
      ... ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ﺗﻨﻬﺎﺕ ﻣﻴﺰﺍﺭﻥ !!!…
      ﺍﻣﺎ ..... ﻭﻗﺘﯽ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﺸﻦ ...
      ﺳﺎﮐﺖ ﻣﻴﺸﻦ .... ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﻴﮕﻦ ....
      ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﺮﻥ ....... ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﺑﺮ
      ﻧﻤﻴﮕرﺩﻥ


        ﺑﺎﯾﺪ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻛﻨﯽ !!......... .......... ﺗﺎ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺍﺕ ﺑﺎﺷﻦ !!... ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﮕﯽ ........!!...............ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻮ ﻓﻜﺮﺕ ﺑﺎﺷﻦ !!... ﺑﺎﯾﺪ ﻫﯽ ﺭﻧﮓ ﻋﻮﺽ ﻛﻨﯽ ..............!!......ﺗﺎ ﺩﻭﺳِﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ !!!!... ﺍﮔﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﯼ ...!!... ﺍﮔﻪ ﺑﺎﻭﻓﺎﯾﯽ ....!!... ﺍﮔﻪ ﯾﻚ ﺭﻧﮕﯽ .........!!... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ




[ جمعه 1 خرداد 1394 ] [ 01:23 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


.

من نه دوست میخوام. . .!
نه داداشی. . .!
نه آجی. . .!
نه just friend. . .!
ن هیچ کوفت و زهره مار دیگه. . .!

کی کیو گول میزنه. . .!؟
میگی داداشمی.آجیمی.در روز یکبار حالمو نمیپرسی. . .!
میگی دوستمی ولی وقتی چشام خیسه ی کلمه نمیگی چته...!
بابا بس کنید. . .!
قدیما یارو میخواست ازدواج کنه تا روز عروسی همو نمیدیدن...!
زشت و زیبا در کنار هم زندگی میکردن،تازه دوامشون هم بیشتر بود،ثمره اش هم ما شدیم. . .!
ما نتیجه ی همون نسلیم چرا پس اینجوری شدین. . .؟
چرا هر کی میفهمه دوسش داری فکر میکنه خبریه. . .؟
چرا هر کی رو فراموش میکنی تازه میفهمه دوستت داشته. ..؟
چرا یکی بهت بد میکنه فکر میکنی همه دشمنن. . .؟
آره رفیق حرفام سنگینه. . .؟
تو گوشت نمیره. . .؟
بگیر تخت بخواب. . .؟
*بدون تو رویا همیشه حقیقت گمه*
عشق امروزى یعنى تنهایى. . .!
عشق یعنى پول و تیپ و زبون بازى. . .!
عشق یعنی آهن پرستی و مانکن پرستی. . .!


[ سه شنبه 15 مهر 1393 ] [ 03:15 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


امروز

ﻭﺯ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻨﺪ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﻋﺎﺷﻖ
ﺑﺎﺷﯽ، ﺍﺯ ﻣﺤﺒﺖ ﺩﻧﯿﺎ
ﻢ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ، ﭘﺲ ﺑﺨﻨﺪ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺵ ....
ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﺮﺩﻩ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ، ﭘﺲ ﺷﺎﺩﯼ ﺑﺨﺶ
ﺑﺎﺵ ....
ﻭﺯ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭﻪ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺸﯽ، ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎ


ﺍﮐﺴﯿﮋﻥ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻕ
ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ ....
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﯽ، ﺧﺪﺍ ﺧﺴﺘﻪ
ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ، ﭘﺲ
ﺻﺪﺍﯾﺶ ﮐﻦ،
ﺍﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺗﻮﺳﺖ . ﺍﻭ، ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﺖ، ﺧﻨﺪﻩ
ﻫﺎﯾﺖ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﺎﯾﺖ ﺍﺳﺖ ....
ﺍﻣﺮﻭﺯ ....ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ
ﺍﻣﺮﻭﺯ .... ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ ......


[ سه شنبه 8 مهر 1393 ] [ 08:16 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


توت فرنگی

ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺭﻭ
ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ , ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻪ ﺷﺐ
ﺗﻮﺕﻓﺮﻧﮕﯽ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﮐﻪ
ﭘﯿﺶﺧﻮﺩﻡ ﺑﺨﻮﺍﺑﻦ , ﺍﻣﺎ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ
ﻫﻤﻪﯼ ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯿﺎﻡ ﻟ ﺷﺪﻥ .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺒﺮﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ
ﺧﻮﺍﺑﻢ
ﭼﻮﻥﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﺸﻪ !
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﯾﻪ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ
ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﻢ ﮐﻼﺳﯿﺎﻡ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
ﺍﻣﺎ ﯾﻪﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﮐﯿﻔﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ
ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﮐﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ
ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ
ﭼﻮﻥ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ !
! ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮﺵﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ
ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯﻡ ﺩﻭﺭﻣﯿﺸﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺩﻭﺳﺶ
ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻣﺶ !
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ
ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ , ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺯﺍﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ , ﺗﻮ ﺩﺳﺘﻢﻧﮕﺮﻓﺘﻤﺶ ﮐﻪ
ﺑﯿﻔﺘﻪ ﺑﺸﮑﻨﻪ ,
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ ,
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺮﻩ ... ﺍﻣﺎ
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ
ﺳﺮﺵ ﺑﺎﮐﺴﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﮔﺮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻨﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ
ﮐﺮﺩﻩ ....
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ
ﭼﺠﻮﺭﯼ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ........!!


[ شنبه 22 شهریور 1393 ] [ 04:25 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


دوست یعنی...

دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه
دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که میگی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمیشـه
دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت میشه
دوست یعنی وقت اضافه ؛ یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه
دوست یعنی تنهایی هام رو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش
دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من یه قدم تو ؛ اما بدون شمارش و حساب و کتاب
دوست یعنی من از بودنت مفتخر و سربلندم نه سر به زیر و شرمنده ادعا نمی کنم که همیشه به یاد دوستانم هستم ولی ادعا می کنم که لحظاتی که به یادشون نیستم هم دوستشون دارم

دوست خوبم از بودنت ممنونم!!!

مرسی از دوستایی كه تو این مدت نبودم منو فراموش نكردن و بهم سر زدن   



[ پنجشنبه 2 مرداد 1393 ] [ 02:40 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


به سلامتی...

به سلامتی اونی كه بی كسه،ولی ناكس نیست.. 

به سلامتی اونایی كه چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون دنبال كس  دیگه ای نیست..

به سلامتی گل آفتاب گردان كه بهش گفتن چرا شبها  سرت رو پایین میندازی گفت : ستاره چشمك میزنه نمیخوام به خورشید خیانت كنم

به سلامتی اونی كه مارو همین جوری كه هستیم دوست داره..

به سلامتی اون دختری كه حاضره زیر بارون خیس بشه ولی سوار ماشین هیچ پسری نشه..

به سلامتی پسری كه وقتی تو خیابون نگاهش به یه دختر نازو خوشگل میفته سرش رو پایین میندازه زیر لب میگه: انگشت كوچیكه عشقم هم نیستی ..

و در آخر به سلامتی دوستی كه گفت: قبر منو خیلی بزرگ بسازین.. چون یه دنیا آرزو با خودم به گور میبرم!!

                                                                                        
 



[ یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 ] [ 09:24 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


سال نو مبارک


با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد  

دوستای گلم ایشالا سال خوبی داشته باشین و به همه ی آرزوهای قشنگتون برسین




[ پنجشنبه 29 اسفند 1392 ] [ 06:56 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


اغوش خودم...

در اغوش خودم هستم...

خودم را در اغوش گرفته ام...


نه چندان با لطافت ونه چندان با محبت...


اما وفــــــــادار وفــــــــادار...


مرد باش...


مرد باش زمین به مرد بودنت نیاز دارد...


مرد باش،مردونه حرف بزن،مردونه عشق

بورز،مردونه گریه کن....

مرد باش نه فقط با جسمت!!

با نگاهت،با احساست،با آغوشت....

مرد باش هیچ وقت نامردی نکن

مخصوصا برای کسی که به مردونگیت تکیه کرده و

باورت داره...

" مرد بـــــــــــاش "



[ سه شنبه 1 بهمن 1392 ] [ 01:29 ق.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


...

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده.
اما اونی که دیر میرنجه

دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.


چــه دوستم داشــته باشی ؛


و چه ازمن مــتـنفر باشی ،

در هر صورت بــهم لطــف میکنی !

چون اگه دوســتم داشــته باشی ؛

تو قــلــبت هــستم ....

و اگــه ازم مــتــنفر باشی تو ذهــنــتم ... !!!


وقتی خواستن ها بوی شهوت می دهند وقتی بودن ها طعم نیاز دارند وقتی تنهایی ها به هیچ یادی از یار با هر کسی پر می شود وقتی نگاه ها هرزه به هر سو روانه می شود وقتی غریزه احساس را پوشش میدهد وقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی می شود دیگر نمی خواهمت نه تو را نه هیچ کس دیگر را....





[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 11:44 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


گاهی...

گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند. برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم. به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!برخی ما را سر کار می گذارند،‌ برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد. برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم. برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند...گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم. گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی ،تو قدرت تملک او را نداری.گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده.او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی ، راه بیفتی ، حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: "شاید روزی به هم برسیم ..."، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است. این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، ‌کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست.و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی ومی روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی........................................


[ چهارشنبه 10 مهر 1392 ] [ 08:27 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


(◕︵◕)

تصور کن روزی بهم
پیام بدی و جواب ندم!
زنگ بزنی و تعجب کنی چرا جواب نمیدم
و روزی دیگه زنگ بزنی و یکی از خانواده ام جواب بده بگه بفرمایید؟
و تو بگی کجایی؟؟!
بگه منظورت اون مرحومه؟؟؟؟
چیکار میکنی؟ داد میزنی؟ گریه میکنی؟
اونوقت میگه امروز 4 روزه دفنش کردیم
اون لحظه چی میــــــــگی؟
تا وقتی امروز کنارتم سعی کن دوستم داشته باشی
چون ممکنه روزی بیاد و من نباشــــــم...

دیروز یکی رو دفن کردن امروز یکی و فردا هــــم من... ♥♥♥


یه وقتایی خودمو بغل میکنم ومیگم... همه تنهات گذاشتن؟ غصه نخوردیوونه ،من که باهاتم...


خدایا.....! نترس نه به گناه می افتی نه جهنم میروی من وتو به هم محرمیم..... دستانم رابگیر . . . !


ﺩﻟﺘﻨﮕـــــــــــــــﮯ.... ﻫﻤﻴﺸــــــﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ ﻣﮯ ﺁﻳﺪ.... "ﻣﺜــــــﻞ" ﺳﺎﻳﻪ ﺑﮯ ﺭﺩﭘـﺎ....

اگـه تو زندگیـت تـه کـشـیـدی... بشـیـن با ته دیگـش حـال کـن! هـــی نشین بگو به آخـرش رسیدم... ^_^


زندگی میکنم ، حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم ،
چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد ..
بگذار هر چه از دست میرود برود ، من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد ، حتی زندگی را ...


هر گاه رد پای کسی را که آرامشم را گرفته بود دنبال کردم ...به خودم رسیدم....!





[ چهارشنبه 3 مهر 1392 ] [ 02:42 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


.....

با تمام وجودم گناه کردم  و در تکرار آن اصرار،اما نه نعمتش را از من گرفت نه گناهم را فاش کرد،اگر اطاعتش کنم چه می کند؟؟؟؟؟(دکتر شریعتی)


رفاقت رو از دست فروش بازار نخریدم، بلکه تو کوچه های خاکی محلمون یاد گرفتم، پس خوب میدونم که برای کدوم رفیق زمین بخورم که از زمین خوردنم شاد نشه بلکه دست خاکیمو بگیره و از زمین بلندم کنه.


سلام به همه ی دوستای گلم،یه مدتی نتونستم بیام بهتون سر بزنم و آپ کنم وبمو.از دوستای خوبم که این مدت نبودم بهم سر زدن ممنونم.دوستتون دارم..   

 



[ سه شنبه 19 شهریور 1392 ] [ 09:55 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


گرمای عشق در قلبمان

نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم

نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت در گوشم زمزمه میشود و

مرا آرام میکند

آن عشقی که میگویند تو نیستی تو معنایی بالاتر از عشق داری و

برای من تنها یک عشقی....

از نگاه تو رسیدم به آسمانها ، آن برق چشمانت ستاره ای بود که هر شب

به آن خیره میشدم

باارزش تر از تو ، تو هستی که عشقت در قلبم غوغا به پا کرده

قدم به قدم با تو ، لحظه به لحظه در فکر تو ، عطر داشتنت

ماندن خاطره هایی که مرور کردن به آن در آینده ای نزدیک دلها را شاد میکند

و رسیده ام به تویی که آمدنت رویایی بوده در گذشته هایم

و رسیده ام به تویی که در کنار تو بودن عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام است

پایانی ندارد زندگی ام با تو ، آغاز دوباره ایست فردا در کنار تو

فردایی که در آن دیروز را فراموش نمیکنم ، آنگاه که با توام هیچ روزی

را فراموش نمیکنم که همه آنها یکی از زیباترین روزهاست و شیرین ترین خاطره ها ،

و گرم ترین لحظه ها

سر میگذارم بر روی شانه های تو ، آرامش میگیرم از صدای تپشهای قلب تو

دلم پرواز میکند در آسمان قلبت ، میشنوم صدای تپشهای قلبت

اوج میگیرم تا محو شوم در آغوشت تا خودم را از خودت بدانم ، تا همیشه برایت بمانم

چه لذتی دارد تا صبح در آغوش تو بخوابم تا ببینم زیباترین رویاها ، فردا که بیدار میشوم حقیقت میشود همه ی رویاها

و اینجاست که عاشق خیالات با تو بودن میشوم ، و به عشق این خیالات دیوانه میشوم

حالا من مجنونم و تو لیلای من ، همیشه میمانیم برای هم و میسازیم یک قصه ی عاشقانه دیگر با هم ...

بر میگردیم به دیروزی که گذشت ، خاطره ی شیرین فردا بدجور به دل نشست

و میدانیم زندگی مان عاشقانه خواهد گذشت هم دیروز و امروز و هم

فرداهایی که خواهد رسید



موهایم را همچون امواج خروشان دریا

در نسیم نفسهایت آرام آرام رها می کنم


و لذت با تو بودن را


همچون تماشای غروبی دل انگیز


تا مرز جنون احساس می کنم


و تو با من همراه می شوی


لحظه به لحظه با من اوج خواهی گرفت در آسمان عشق


و به انتهای خوشبختی خواهیم رسید


آنجایی که حتی کبوتران برای رسیدن به آن سر باز می زنند


انگشتانم صورتت را لمس می کند


نگاهم را در نگاهت غرق می کنم


و آغوش تو برایم بهشت می شود


بهشتی از جنس گلهای رز قرمز آتشین


که با هیچ کجای دنیا عوض نمی کنم




[ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 09:32 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


بی قرار

در این شبهای بی قراری چیزی نمانده که با دلم در میان بگذاری

همه چیز از احساست پیداست ، در این لحظه های نفسگیر ،

چیزی نمانده جز دلتنگی و انتظار

و این دل عاشق من ، همیشه بهانه میگیرد از من ...

بهانه تو را ، تو را میخواهد نه دلتنگی ها را، تو را میخواهد نه به انتظارت نشستنها را

در این شبهای بی قراری چیزی نمانده از من ، جز یک دل بهانه گیر

باز هم گرچه نیستی در کنارم ، اما در این هوای سرد ،

عشق نفسهایت مرا گرم نگه داشته...

به این خیال که تو هستی ، همه چیز سر جای خودش باقیست ،

تنها جای تو در کنارم خالیست،

به این خیال که تو هستی شبهایم مهتابیست ،

تنها درد من در این شبها ، تنهاییست

به این خیال که تو هستی ، بی خیال همه چیز شده ام ،

در حسرت دوری ات تنها و آشفته ام

کجا بیایم که تو باشی ، کجا بروم که تو را ببینم ،

کجا بنشینم که تو هم بیایی،دلم تنها به این خوش است که هر جا باشی ،

همیشه در قلبم میمانی

اما تو بگو دلتنگی هایم را چه کنم؟ ، لحظه به لحظه بهانه های این دل بی تابم

را چه کنم؟

تو بگو اشکهایم را چه کنم ، انتظار ، انتظار ، این انتظار سخت را چه کنم؟

فرقی ندارد برایم دیگر ، مهم این است که تو هستی ، مهم این است که همیشه

و همه جا مال من هستی

اگر من در این گوشه تنها نشسته ام و به تو فکر میکنم ،

تو در گوشه ای نشسته ای و در خیالت به من نگاه میکنی ،

اگرمن با هر تپش از قلبم تو را یاد میکنم ، تو در آن گوشه با یادت مرا آرام میکنی

اگر من در این گوشه چشم انتظار نشسته ام ،

تو در آن گوشه از شوق دیدار همه ی چوب خطهای این انتظار را پاک میکنی...



گریه شاید زبان ضعف باشد
شاید خیلی كودكانه
شاید بی غرور...
اما هر وقت گونه هایم خیس می شود می فهمم...
نه ضعیفم!!
نه یك كودكم!!!
بلكه پر از احساسم...
                                                                                
                                                                                  



[ دوشنبه 28 اسفند 1391 ] [ 01:22 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


باران عشق تو

در این روز بارانی ،هوا پر شده از عطر عشقت

تو را سپرده ام به نسیمی که بوی باران میدهد

بارانی که مرا لبریز میکند از آنچه قلبم را پر تپش کرده ...

دستهایم پر از لطافت دستان تو ، آغوشم باز است برای در میان گرفتن تو

تا از خیسی تنت خیستر شوم در زیر باران

تا فاصله بگیرم از زمین و آسمان

تا بروم به رویاهایم ، نمیخواهم لحظه ای حس درکنم که در خیالاتم

از عشق تو به جنون رسیدم ، چه سختی هایی کشیدم

تا در زیر باران به تو رسیدم و اینجا طعم شیرین عشق را با تو چشیدم

در این روز بارانی، هوا پرشده ازحضور مهربانت، نه درجستجوی یک سرپناهیم 

نه به انتظار رفتن ابرهاییم ، همین حال را میخواهیم با این هوای عاشقانه

همینجا را میخواهیم با این حس شاعرانه

وقتی با تو قدم میزنم در زیر باران ، قدر تو را میدانم بیشتر از هر زمان

میرویم و میرویم در زیر باران، نه خستگی است در پاهایمان

نه نا امیدی در دلهایمان ، من هستم و تو هستی و خدایمان

عطر دوستت دارم ها پر شده ، هر قطره از باران با عشق می آید

و تن ما را خیس میکند ، تا هر دویمان بوی عشق را بدهیم

در زیر همین باران همیشه با من بمان ای عشق بی پایان ،

نگذار زندگی مان مثل کویر باشد

من از درد کویر رها شدم و با یک قطره باران به دریای بی انتهای دلت رسیدم

غرق شدم ، عاشق شدم و اینک عاشقانه میپرستم تو را



دلمو دادم به تو ، تا (ما) بشیم

دلمو دادم به تو،تا دیگه تنها نباشم

دلمو دادم به تو چون تو چشات دریا رو دیدم

دلمو دادم به تو،تا همه وقت یار همیشگیم باشی   

دلمو دادم به تو چون میدونم تنهام نمیزارررررررری......                                                                                                                                   



[ پنجشنبه 26 بهمن 1391 ] [ 11:14 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


یه عاشق...

غروبا میون هفته بر سر قبر یه عاشق

یه جوون میاد میزاره گلای سرخ شقایق

بی صدا میشکنه بغضش روی سنگ قبر دلدار

اشک میریزه از دو چـشمش مثل بارون وقت دیدار

زیر لب با گریه میگه : مهربونم بی وفایی

رفتی و نیستی بدونی چه جگر سوزه جدایی !

آخه من تو رو می خواستم ، اون نجیب خوب و پاک

اون صدای مهربون ، نه سکوت سرد خاک

تویی که نگاه پاکت مرهم زخم دلم بود

دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود

تو که ریشه کردی بـا من ، توی خاک بیقراری

تو که گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری

پس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی ؟

تو عزیزترینی اما ، یه رفیق نیمه راهی

داغ رفتنت عزیزم خط کشید رو بودن من

رفتی و دیگه چه فایده ؟ ناله و ضجه و شیون ؟

تو سفر کردی به خورشید ، رفتی اونور دقایق

منو جا گذاشتی اینجا ، با دلی خسته و عاشق

نمیخوام بی تو بمونم ، بی تو زندگی حرومه

تو که پیش من نباشـی ، همه چی برام تمومه

عاشق خـسته و تنها ، سر گذاشت رو خاک نمناک

گفت جگر گوشه ی عشقو ، دادمش دست تو ای خاک !

نزاری تنها بمونه ، همدم چشم سیاش باش

شونه کن موهاشو آروم ، شبا قصه گو براش باش

و غروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره

پا کشید از آسمون و جاشو داد به یک ستاره

اون جوون داغ دیده ، با دلی شکسته از غم

 
بوسه زد رو خاک یار و دور شد آهسته و کم کم

ولی چند قدم که دور شد دوباره گریه رو سر داد

روشو بر گردوند و داد زد : به خدا نمیری از یاد !!!




[ سه شنبه 12 دی 1391 ] [ 03:38 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


با هم ، ولی تنها

میدانم تو نیز حال مرا داری ، تو نیز مثل من ، هوای دلم را داری           

میدانم با دلتنگی ها سر میکنی ، بس که اشک میریزی چشمان نازت را تر میکنی...

من که به خیال تو رفته ام به خیالات عاشقانه ،               


تو به خیالم پیوسته ای به یک حس عاشقانه

شیشه ی دلتنگی ها را شکسته ایم در دلهایمان،او که میفهمد حال ما را کسی نیست جز خدایمان

از تپشهای قلبت بی خبر نیستم ، من که مثل دیگران نیستم ،                            


تو جزئی از نفسهای منی ، تو همان دنیای منی

کاش بیاید آن روزی که تو را در کنارم ببینم ،                 


خسته ام از این انتظار ، سخت است بی خبر بودن از یار،

آن یاری که مرا در راه نفسگیر زندگی همیشه همراهی میکند ،

آن یاری که هوای دلم را بارانی میکند                                                   


مثل یک روز بارانی ، به لطافت همان بارانی که من عاشقانه دوستت دارم

امشب نیز مثل همه شبها ، دلم دارد درونش حرفها ،

بیا تا فرار کنیم از همه غمها ، بیا تا بشکنیم این سد را در بینمان ، تا نباشیم باهم ، ولی تنها

میدانم تو نیز حال مرا داری ، تو نیز مثل من ، درد مرا داری ،              


دوای دردم تویی که اینجا نیستی ، تویی که در غم انتظارم نشسته ای ،

میدانم مثل من از این انتظار خسته ای ، میدانم مثل من دلشکسته ای

آرام میگذارم روی هم چشمهای خیسم را ، میشنوم صدای تپشهای قلبت را ،                   
 

حس میکنم گرمی نفسهایت را ...                         


و این یک راز است ، تو آنجایی ، دلت با من است ،

من اینجا هستم و میدانم خیالت از همه چیز راحت است              


از این دنیا ، در میان این لحظه ها ، تنها غمی که در دلم نشسته ،

این است که فاصله،همه درها را بر رویمان بسته                                                  
 

کاش دری باز شود و رها شویم در آغوش هم ،شب تا سحر همدیگر را بفشاریم در آغوش هم...        





[ دوشنبه 6 آذر 1391 ] [ 11:03 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]


مرا نمیخواهی دیگر

مرا نمیخواهی دیگر میدانم           
حتی اگر مرا ببینی هم نمیشناسی مرا دیگر میدانم
اینک همان نامه ای که برایم نوشتی را میخوانم                   

چه عاشقانه نوشته ای همیشه با تو میمانم
یک قطره اشک بر روی نامه میریزد،                  

چند لحظه میگذرد و نامه خیس خیس میشود
بدجور دلم را شکستی ، مدتیست که با من سرد سرد هستی
نمیدانم دیگر چه بگویم ، فراموشت کنم یا در غم نبودنت بسوزم      

شبها را تا سحر بیدار بمانم ، یا شعر غمگینی که سروده ام را برای چندمین بار بخوانم    

دلت از سنگ شده بی وفا ، چگونه دلت آمد بازی کنی با این دل تنها
مرا نمیخواهی دیگر میدانم ، احساس میکنم در آغوش کسی دیگر خوابیده ای میدانم        

عطر و بوی تو پیچیده فضای غمگین قلبم را ، چیزی نگو دیگر نمیخواهم بشنوم بهانه های رفتنت را …   

مقصر قلب من بود که عاشق شد ، به عشق بودنت بدجور به تو وابسته شد   

امروز که آمده نه تو را میبینم و نه عشقی از تو را ، تنها میشنوم صدای هق هق گریه هایم را    

بی خیال دیگر نه من نه تو ، ببین یک قلب ساده از آنجا عبور میکند به دنبالش برو  
 
بدجور دلم را شکستی بی وفا ، حرفهای تو کجا و تنهایی غمگین من کجا

از همان اول هم نباید به تو دل می بستم ، میپذیرم سادگی دلم را…    


هرگز نمیخواستم...


            هرگز نمیخواستم در دام عشق اسیر شوم..              

هرگز نمیخواستم به تو دل ببندم و عاشق شوم!

           
 هرگز نمیخواستم غروب شیرین زندگی ام را تلخ ببینم              

شبها بیدار بمانم و تک تک ستاره ها را به یادت بشمارم!

هرگز نمیخواستم اینگونه شوم  

دل آرامم را در غوغای عشق گم کنم و در غم دلتنگی ات بنشینم!

نمیخواستم به چشم دیگران یک دیوانه باشم ،

همه بگویند دلت جای دیگری است و درمانده باشم!

نمیخواستم روزی بیاید که با چشمهای خیس برایت نامه عاشقانه بنویسم 

بگویم که طاقت دوری ات را ندارم و هنوز باید در حسرت لحظه دیدار بنشینم!

هرگز نمیخواستم روزی بیاید که حرفهایم تکراری باشد 

صبح تا شب بگویم دوستت دارم ، عاشقت هستم

و زندگی ام مثل حبابی روی آب باشد!

نمیخواستم لحظه ای بیاید که از فردا بترسم 

ترس از این داشته باشم که فردا دیگر تو با من نباشی و من دوباره تنها شوم!

نمیخواستم عاشق شوم ، نمیخواستم لحظه ای بیاید که تنها بهانه دلم تو باشی

تنها نیازم گرفتن دستهایت باشد و تنها آرزویم به تو رسیدن باشد!

هرگز نمیخواستم .... هرگز نمیخواستم!

                                                                                                               



[ سه شنبه 18 مهر 1391 ] [ 01:16 ب.ظ ] [ sara ] [ نظرات() ]